تبليغاتX
تنهایی

اندیشه

سلام

     حالم امروز به حال دگری افتادست                                    

                               کارم امروز به گوساله ء زر افتادست

      مگذارید که گوساله دهان باز کند

                                           ور نه موسی برود دعوی اعجاز کند

    گرچه شیعی صفتان  با دل وجان می کوشند

                                      باز گوساله پرستان همه را می دوشند

باز امشب هوس گریه ء پنهان دارم

                                     هوس از دل بگریخت سر در گریبان دارم

در نیام دهنم زنگ زده تیغ زبان

                                        دائما من نگرانم نگرانم نگران

!! نوشته شده توسط سعید | 11:53 | سه شنبه 22 مرداد1387 •

سلام

حال و روز وبلاگ من از رونق اندک آن پیداست  ولی همین یاران اندک آنقدر برایم بزرگ و محترم هستند که وظیفه دارم هر روز بنویسم ولی نمی دونم چرا اینقدر نوشته هایم چموش شدند و ترسو ... که پا تو این صفحات نمی گذارن.بگذریم

یه سوال دارم

اگه امروز  برای شما از ماجرای  زلزله بم تعریف کنم یا سونامی کجا بود؟  مالزی

شما می تونید این وقایع دلخراش و عظیم را حاشا کنید ؟ یا بگید افسانه تعریف می کنی؟

خوب معلومه نه! چون برای این حرفها سند تصویری و مستند موجود  می باشد .

می دونید دنبال چی می گردم ؟  دنبال یه نشونی!  البته نه بصورت داستان بلکه واقعی.

فکر می کنید برای خالق مهربون سخته به بنده کوچیکش سعید  مثل ابراهیم نشانه نشون بده.

که چی بشه؟ که از تردید رها بشه

نمی گم عصا تبدیل به مار بشه یا .........  ولی ما آدمای قرن بیست ویکم  برامون سخت شده  تو کتابهای قدیمی  بی نشونه زندگی کنیم  عادت کردیم برای اثبات  هر  حرفی یه فایل صوتی تصویری داشته باشیم  البته تقصیر من نیست بس که دروغ شنیدیم سخت باور شدیم

مثلا یدونه از جن هایی که در دین مبین ما به آنها اشاره شده جلوی من ظاهر بشه و یک مصاحیه نیم ساعته  با ضبط صوتی و تصویری داشته باشیم به سوالت سردر گم من در خصوص شکیاتم   پاسخ بده

شرمنده  شبیه دیوونه ها شدم؟    نوشته هام  خنده دار و بچه گونه شده ؟  ولی کمکم کنید

دارم خسته می شم   شاید از قافله تون جا بمونما   البته آنقدر کوچک هستم که به نظر نیام......

فعلا خدانگهدار

!! نوشته شده توسط سعید | 2:4 | چهارشنبه 22 خرداد1387 •

تردید

 

سلام

اینروزها  اسیر طوفانهای عظیم شک  در دریای باورهای  کودکانه ام می باشم

و دیر نیست غرقه شدن

پاسخها ی اطرافیان ماسکهای مضحک بر چهره دارند

و راهی نیست به ساحل یقین

گفتم  همه متفکرین از شک به یقین می رسند

هر چه بیشتر خواندم سوالهای مدرسه که همیشه بی پاسخ می ماندند

بیشتر آشکار شدند

هرروز بیشتر پاسخهایم را می یابم

و افسوس بابت گذشتهء در گمراهی

به عشق ، نور اميدي درين سياهي کور

 به دل ، که با همه ناکامي و ملال و شکست

 هزار آرزوي نا شکفته در او هست

 به اين سفر که کجا مي روم؟ چه خواهم شد؟

 به آسمان، به پرنده، درخت، دريا، کوه

 به گرم پوئي باد

 به سردي مهري ماه

 که بي خيال تر از آفتاب مي گذرد

 

 کنار پنجره ام با خيال خود، ناگاه

 صداي سوت قطار

 ز مهلتي که نماندهست مي دهد هشدار

 که قدر نيم نفس منتظر نخواهد شد

 پياده بايد شد

 در آن کرانهء بي انتها ، در آن تاريک

 تنم به سان غريقي ست در کشاکش موج

 نه هيچ راه گريزي به بي کران فضا

 ته هيچ ساحل امني در اين افق پيده

 نه هيچ نقطهء پاياب  و ......آب مي گذرد

 بخشيد سرتونو درد آوردم، يه خط نوشته بودي داشتيم تو جاده ميرفتيم که چشمم افتاد به يه تابلو که روش نوشته بود : دوســت داشـــتن دل ميـــخواد نه دليـــل

 ييهو  ياد  فريدون مشيري  شعر مسافرش افتادم

من با بعضي از شعرهاش خيلي حال مي کنم

 خواستم اينو بدوني در پشت يک خط  جملهء ساده حکايت غريبي آدما ميتونه نهفته باشه

اميدوارم مفيد واقع بشه

این قسمت سبز رنگ را یه گوشه تو word  پیدا کردم  یادم نمی آد کی نوشته برام

واسه اینکه بزنم تو کوچه ع....... این متنو اوردم

ترسیدم یه وقت شما هم بخواهید فکر کنید ..........................

 

!! نوشته شده توسط سعید | 19:39 | سه شنبه 7 خرداد1387 •

مناجات

الهي! آتش يافت با نور شناخت آميختي و از باغ وصال نسيم قرب انگيختي ، باران فردانيت بر گرد بشريت ريختي ، به آتش دوستي آب و گل سوختي ، تا ديده عارف را ديدار خود آموختي.

اي يار! حقيقت اين كار نياز است ، حسرتي بيكران است و دردي مادرزاد است ، در آن هم ناز است وهم نياز است ، هم رستاخيز نهان است و هم زندگاني جاودان.

اي يار! اين كار را مردي ببايد با دلي پر درد ، اي دريغا كه نه در جهان مرد مانده و نه در دلها درد!!!

الهی ! خسته از سکونم و وامانده از حرکت  حیرانم و یکجا مانده دلی پردرد  دارم از مردی وامانده

نه که مردمم توان گفت و  حیوان نشان ندارم  

ای یار! قایقم شکسته و خسته ام   از باد شرطه هم مدد نیست    طوفانی به پا کن تا بیدار شوم از این سکون

سلام

نوروزتان مبارک باد 

  

!! نوشته شده توسط سعید | 17:10 | یکشنبه 11 فروردین1387 •

خود آگاهي

 

 

سلام

گويند که عاشقی جنون است و جنون   

آنروز که عاقل بشوم وای به من

احمد خضرويه  عارف فهيم،  خود آگاهی را به نحوی شگرف ولی ساده  اينجوری ميگه

جمله خلق را ديدم که چون گاو و خر از يکی آخور علف ميخورند

يکی به تمسخر گفت : خواجه تو درآن ميان چه ميکردی و کجا بودی؟

گفت: من نيز با ايشان بودم ٬ اما فرق٬ آن بود که ايشان ميخوردند و می خنديدند و برهم می جستند و من می خوردم و می گريستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم!

اشکهایم جاریست چون میدانم  و می توانم ولی ساکن سر در آخور دارم

تا ابد    خدایا مدد

!! نوشته شده توسط سعید | 14:50 | سه شنبه 21 اسفند1386 •

رهایی

 

 

 

 

سلام

 

آیا در این کوچه های پاییزی کوچک گذری هست برای رهایی

 

حال که در این گذرگاه، ما دیوارهای بلورین هستیم و سنگها بر سرمان نازل می شوند
و گه گاهی تکه های بلورین قلبمان بر زیر پای شیطان شاید بخراشد پایش را
در فراسوی سخن،

               گوش به راهی بنشسته

                                       چشم در دیوان خسته،

 حافظ می خواند ولی....
یک نفر در ته این کوچه  

                    خرامان صدا می بیند

                              تا بدانیم که صدا را نباید که شنید

                                                                      باید دید ،

 آن یکی اندر خم این خم صد رنگ ملول تارو پود غم خود رنگ کند


و از پی کودک دل فریاد کرد ،

                              به کجا:

 

دور نشوی ، گم نشوی،

                       همچو حیرانی من


جمله آنست که منبر نشود،

                                کمکم کن که تو را غم نشود ،

 

از پی کودک دل اینچنین راه مرو،

                                           در پی طفل گریزان اینچنین خار نشو،

 

 از تعلق گر تو آزاد شوی،

                                  آنطرفتر پشت آن من ،

                                                      رها خواهی شد ،

آن زمان که آزاد شدی ،

 

 وحشی بافقی اینگونه بگفت: 

 

   رفتیم و از این رفتن من ،بسیار تو آزادی

 

قلبت از رفتن من خندید

 

آن وحشی آزاده اینگونه سخن می گفت:

 

ناگه به صدا آمد

                   خشکیده صدای غم

                                      آزادی بی قیدم

                                                          مارا به چه کار آید

 

افسانه  بیمارم در خواب مرا شاید      اینگونه رهایم کرد،

 

                                   افسوس  که اکنون هم در این قفس  خاکی

اینگونه گرفتارم ،

 

  در تمثل این شعرم    چون خر به  گل ماندم

 

  مرغ باغ ملکوتم نیستم از عالم خاک

                                             چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم 


تا ابد خدایا مدد

 

!! نوشته شده توسط سعید | 14:48 | سه شنبه 8 آبان1386 •

تصمیم

با عرض سلام خدمت همه دوستان

 

 

 

حتما خبر دارید چه اتفاقی برای پرشین بلاگ افتاده، هک شده و فعلا هم حسابی به مشکل خوردند

مجبور شدم بی خیال وبلاگ قبلی (بهینه سازان هور ) بشم و اینجوری حرفهای خسته را در ساحل خاطر شما یاران دنیای مجازی، به آرامش برسانم.

این مطلب رو آخرین روز تو رشین بلاگ گذاشتم  فکر میکنم جالب باشه باز اینجا می نویسم.

می دونم زیاد نوشتم ولی بخونید اگه ارزش خوندن داشت حتما ارزش نظر دادن هم داره

این رفیقمون   http://www.lilit14.blogfa.com  یه چیزی در مورد تصمیم نوشته بود که مجبور شدم اینارو بنویسم  شاید یه ذره واقع بین باشیم

گفتی لحظه’ تصمیم ییهو دلم لرزید
ییهو یادم اومد
      این قافله’ عمر عجب می گذرد
و باز اون سوال قدیمی پیچید تو کوچه پس کوچه های مغزم 
فهمیدم گریزی نیست از این سوال مگر باز بزنم تو کوچه’ علی چپ

ولی هیچ خیالی نیست در نهایت شما هم مثل معلمهای دینی دوره مدرسه می گین جواب این سوالات به کفر ختم میشه

بر اساس کدوم تصمیم پابه این دنیا نهادیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس یه جورایی اول این بحث مهم تصمیمگیری می لنگه
می ترسم برم جلوتر سنگ بشما
حالا عیبی نداره پدرم
 ،  آدم  ،  روضه’ رضوان به یه سیبی بفروخت منم با آتیش اون میسوزم
راستی دوست داشتین تو کدوم کشور و فرزند کدوم پدر و مادر می شدید؟
من خیلی الاغم
این که دست ما نیست تقدیر خداوند مهربونه، منم که خرابشم هوارتا
دوست داشتی خونت کجا بود؟چند متری؟دوست داري درس بخونی یا صنعتگر بشی یا عارف؟
من میگم خیلی الاغم تو بگو آره
اینجا دیگه پس رفت کردیم به جای تقدیر الهی
  پدر و مادر بر اساس فرهنگ و تحصیلاتشون و امکان مادیشون برامون تصمیم میگرن
یکی به نفع ما ،هنوز زحمت تصمیم گیری گردنمون نیفتاده
ییهو با شوخی و خنده نفهمیدیم کی شب شد
راستی یادم رفت بگم شش سالم بود  پدرم مرد
به خدا تقصیر من نبود اصلا من تصمیم نگرفته بودم که اون بمیره
البته تو حکومت اسلامی یتیمی اصلا درد نداره چون مولامون خیلی سفارش این یتیمارو کرده و .......
  اینم مثل هزار درد دیگه بمونه

ییهو تو مدرسه بجای صدای معلم صدای موشک و ضد هوایی اومد
خلاصه دربدر دشت و بیابون شدیم و بجای درس، مشق جنگ کردیم

کلاسامون همینطوری محتوا نداشت اما جنگ که شد دیگه معلم هم نداشت

پنجاه تا دانش آموز تو یه کلاس ده   پانزده متری  البته ما انسان بودیم اشتباه نکنیدا     بهم بر می خوره..............

می رفتیم تو حیاط مدرسه  باورتون نمی شه  ولی ما با یه نصفه آجر هم فوتبال بازی میکردیم البته اگه  چیز نرمتری پیدا نمی کردیمااااااااا

من عاشق فوتبال شدم ولی مامانم از فوتبال بدش اومد 
نه درس خوندم نه اجازه داشتم باشگاه برم
علاقه داشتم تو رشته فنی تحصیل کنم
ولی باز مامان جونم میگفت تو باید خلبان بشی بیای بالای خونه با من بای بای کنی

یه سال تو رشته رياضي  در جا زدم  ، من كه نمي دونستم تجديد چيه  يه ضرب رد شدم

حالا گفت بايد دوهتر بشي
تجربی هم یک سال تجربه کردم نشد ولی نذاشت فنی بخونم
البته یادم رفت من اصلا در مورد جنگ هیچ تصمیمی نگرفته بودم به خدا من بی تقصیرم
جنگ ادامه داشت و ما هم لا بلای عشق فوتبال و تنفر از درس با آهنگهای آهنگران و کویتی پور حال میکردیم و عشق جبهه هم داشتم و درست همون موقعی که وقت خواب بچه های گل بود ما خیابون گردی میکردیم
  و مورد می گرفتیم و از این حرفها آخه اون روزا ........... ولش کن اعتراف نمی کنم
می خواستم یه تصمیم بزرگ بگیرم که ییهو دل درد گرفتم
نه اشتباه نکن این دل نه اون دلو می گم همونی که اون روزا تو پستو قایمش می کردند و       
I love you خیلی حرف بدی بود ا.........جیز بود
البته چون    فی الدین لا اکراه    واسه خواص است در بین ما عوام آموزش مسائل جنسی خیلی سخته، خوب منم یه جای دیگم درد گرفته بود اشتباهی فکر میکردم دلمه .. تو رو خدا ببخشید این مسائل تقریبا فراگیره دختر پسر هم نداره  البته منظورم این بود که آتشفشان  بلوغ جنسی داشت روشن می شد و من فکر میکردم عاشق شدم
ییهو با گریه و نامه و شکلک در اوردن پشت پنجره با دختر همسایه
نفهمیدم چی شد صبح شد
عجب حکایتی این تصمیم

دیگه بزرگ شده بودم هجده سالم بود البته شانس اوردم خدمت نرفتم چون کفیل مامانم بودم آخ جون البته خدمت و پست و این حرفا زیاد داشتم
اما دیگه اجازه داشتم خودم برم لباس انتخاب کنم آره با عرض خجالت تا اونروز مادرم لباس میخرید و من باید می پوشیدم البته اون تصمیم داشت بهترین لباسارو بخره ولی با تصمیم اون درآمدمون هماهنگ نبود
ییهو تصمیم گرفتم یه کاری و شروع کنم
چیکار بلدم
در عرض
 چهل و پنج ثانیه اسلحه کلاش را ریز می کردم و می بستم
البته رکورد این فن بصورت چشم بسته هم دست من بود هرچند اسممو تو کتاب رکورددارها نیووردند ولی راست میگم
دیگه چیکار بلدم به موسیقی هم علاقه داشتم هوارتا ولی اون روزا سازیدن کار بدی بودو ...
  عزیزان هر چند مجبور شدم  برای مطرح کردن منظورم داستان خودمو بگم ولی  این داستان همه ء انسانهاست  یه ذره با هم فرق داره   ،  یه کو چولو

درست مثل اون سیب سرخ و قشنگی که از درخت میفته تو رودخونه

البته سیبه بالای درخت خیلی خوش بود پیش برگ و شاخه و پروانه و پرنده ها ولی بدون اینکه تصمیمی برای افتادن بگیره باد اومد و  انداختش تو آب  تازه شانس اوورد

حالا شاید به دست یه طنناز پریوش بیوفته، یا لای خزه ها گیر کنه و بگنده  یا  ییهو الاغه داره آب میخوره اونو  بخوره  شاید بره تو خاک و درخت سیب بشه

مثل حضرت موسی  مادرش برای اون تصمیمی نگرفت  فقط قصد داشت که اونو نکشند  و این ریسک و کرد هر چند امکان داشت  غرق بشه  ولی شانس اوورد و به دست زن فرعون افتاد

من در جواب دوست تصمیم جوی خودم میگم  عزیز دل  تصمیم گیری  به ابزار نیاز داره

البته اگه بخوای تو عالم واقعیت تصمیم بگیری وگرنه تو رویا راحته

مثل من  همین چند وقت پیشا تصمیم گرفتم  از قیل و قال این شهر  خودمو رها کنم  مثل فیلما و آدمای موفق تو فیلم  برم تو روستای پدرم گاوداری بزنم  کلی تحقیق کردم  و کلی کتاب خوندم و  برای تحصیل دانش این موضوع ثبت نام کردم  از طرفی  رفتم دنبال کارای اداری

که  طبق تبلیغاتی که شده بود وام بگیرم یه تیکه زمین هم داشتم  تو روستا   اول گفتند برو جواز چاه آب بگیر  من خوش باور رفتم سراغ حفاری و  قیمت چاه کندنو پرسیدم بعد رفتم اداره منابع آبهای زیرزمینی  ببخشیدا سرتون درد میارم ولی منظور دارم

گفتند میخوای چاه بزنی  عمرا  هر پنج سال یه مجوزی صادر میشه میخوای درخواست بده بزاریم تو نوبت

گفت راستی زمینتون کجاست  گفتم هشتاد کیلومتر با ساوه فاصله داره گفت  اصلا حرفشم نزن تو ساوه همه  دنبال آب هستند اصلا نمی شه

البته این اصلا نمی شه یعنی یه ده میلیونی تو گلوش گیر کرده که با بر آورد من برای دیوارکشی و حفر چاه برای این پولا منابع در نظر نگرفته بودم

خلاصه از این اداره به اون اداره  اینقدر سنگ جلو پامون انداختند تا بریدیم که..........

پس من بلدم تصمیم بگیرم ولی  خانه از پای بس ویرانه است

اولای زندگی اونجوری بود که بالا گفتم حالا هم  ابزار تصمیم گیری دست ما نیست دست دولتمردان محترم میباشد که  اونا هم خیلی هنر کنند .................. این یک وبلاگ سیاسی نیست

به انحراف نریم که  زنبوره نیشم  می زنه

البته حرف بسیار است

حرف دل اون آدمای معتادی که کنار خیابون افتادند و  من و تو  با انزجار بهشون نگاه میکنیم

حرف دل اون دزدی که گرفتنش

اون قاتلی که با شوخی خنده نفهمید چه جوری قاتل شد

او دختره که چادر نمازش هنوز بوی عطر یاس می داد و  ییهو  لای خزه ها گیر کرد و گندید

اونی که نفهمید تقاص کدوم تصمیم اشتباهش و داره پس می ده

اونایی که هنوز جواب سوال اول منو  ندونستند و دارند یواش یواش می روند

اون دختره که  شماره یک دانشگاه شد  ییهو  داخل تارهای عنکبوت  افتاد

آخه از بس که شب بود  چشمهاش  جلوشو ندید   در ماشینه باز نشد  و اون دیوونه شد

ببین  اگه  می خواید آدما رو فراموش کنید اونایی رو که تو رودخونه زندگی  مثل حضرت موسی به سر منزل رسیدند رو فراموش کنید چون  مگه تعداد انسانهای نخبه و موفق چقدر زیاده

باید واقعی نگر باشیم  و قشر بزرگ جامعه را ببینیم

البته بد نیست نیم نگاهی به زندگی این موفقها هم داشته باشیم و ببینیم چقدر خودشون در ایجاد موفقیتشون تصمیم ساز بودن

حرف آخر

من هر چی فکر میکنم  اون تصمیم مهم  را  یکی دیگه گرفته که  من تو این مسیر  افتادم

شما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

تا ابد خدایا مدد

 

!! نوشته شده توسط سعید | 12:30 | دوشنبه 8 مرداد1386 •